ماهنامهی علوم انسانی مهرنامه
سال دوم، شماره شانزدهم، آبان ۱۳۹۰
در صحبتِ مصاحب
محمدرضا شفیعی کدکنی
در سال 1346 در کتابخانۀ مجلس سنا توفيق همکاري و شاگردي زريابخوئي نصيبم شد. چه سعادتي! يعني در حقيقت هم او بود که مرا به آنجا بُرد. البته استخدام من در آنجا به دشواري انجام گرفت و دير و ديرتر شد. جمعي از بزرگان اهل ادب که دلشان ميخواست من کاري رسمي داشته باشم تا تحصيلات دکتريام تمام شود، در اين کار لطف کردند. زرياب خود يکي از ايشان بود. دکتر رعدي آذرخشي هم که در آن زمان سناتور بود و در دورۀ دکتري استاد ما بود، درين باره بسيار کوشيد.
بايد از اين دو در اينجا به نيکي يادي کنم. خودم هم به دليلي دلم ميخواست که کاري رسمي داشته باشم يعني آن «منِ ديگر» که همه کارۀ عمر و هستي من بود چنين ميخواست. يکي ديگر از توفيقهاي من در کتابخانۀ سنا آشنايي و ارادت به کيکاووس جهانداري بود که در آن ايام معاون کتابخانه بود و زرياب رئيس کتابخانه. هوشنگ کشاورز صدر هم، در آن ايام، در کتابخانۀ سنا بود. يادش بخير، مردي وطنپرست و آزاده و نجيب. چه عکسهايي از من گرفت که بهترين يادگارهاي آن سالهاي عمر من است.
در همان ايامي که در کتابخانۀ سنا بودم يک روز دکتر زرياب گفت: آقاي دکتر غلامحسين مصاحب ميخواهند ترا ببينند و احتمالاً براي همکاري در دايرةالمعارف فارسي از تو دعوت کنند. يک روز با دکتر زرياب به دفتر دايرةالمعارف که در طبقۀ دوم ساختماني در نزديک کالج البرز بود رفتيم. همانجا قرار کار گذاشته شد و از همان هفته کارِ نوشتن و نيز ويراستاري بعضي مقالات را به بنده واگذار کردند. اين رشتۀ ارادت بنده به دکتر مصاحب و لطفِ او به من روزبروز روي در افزوني بود تا آخرين روزِ حياتِ آن بزرگ و از سوي من هنوز هم ادامه دارد.
در دايرةالمعارف فارسي، مقالات مربوط به ادبيات فارسي و ادبيات عربي و عرفان و تاريخ اسلام و زمينههايي درين حدود را گاه مينوشتم و گاه ويراستاري ميکردم. اين دورۀ کار من در دايرةالمعارف بود تا هنگامي که علياصغر مهاجر رئيس آن روزِ فرانکلين به دکتر مصاحب نامهاي نوشت و دربارۀ زمانِ پايانِ جلد دوم (يعني جلد آخر زيرا طرح اول دايرةالمعارف در دو جلد بود، حتي بايد بگويم طرح دوم زيرا طرح اول طرحي يک جلدي در حدّ ترجمۀ C.V. بود) پرسيد.
به ياد دارم که دکتر مصاحب جواب تندي به او داد و من خود حاضر بودم و اگر درست بيادم مانده باشد به او گفت: «حدّ تو نيست که چنين پرسشي از من داشته باشي. بايد شعبۀ اصلي موسسۀ فرانکلين در نيويورک اين پرسش را کتباً از من بکند تا به خودِ آنها جواب بدهم.» دکتر مصاحب براي امثالِ او نميتوانست اهميت قائل باشد. اين بود که کار به آنجا کشيد که يک روز دکتر مصاحب يادداشتها و اشياء اختصاصي خود را از کشو ميزش برداشت و کيفش را در دست گرفت و ديگر به دايرةالمعارف بازنگشت. ما هم کار را رها کرديم هم بنده، هم زرياب، (و موقتاً استاد احمد آرام) و خسرو خسروي و شايد هم افرادي ديگر.
وقتي مصاحب دايرةالمعارف را رها ميکرد سالها بود که جلد اول (ا ـ س) نشر يافته بود و حروفِ ش ـ غ (و شايد ف) هم چاپ شده بود. قسمتِ اعظم مقالات ديگر حروف هم تاليف و حتي غالباً ويراستاري شده بود مثلاً مقالۀ «نيما يوشيج» در حرف «نون» که من نوشته بودم يا يغماي جندقي در حرف «ي». اگر مصاحب کار را رها نميکرد شايد ديگر حروف هم تا دو سه سالي بعد چاپ ميشد. امّا رفتنِ مصاحب دايرةالمعارف را از نَسَق انداخت و علياصغر مهاجر از رضا اقصي خواست که کارِ مصاحب را ادامه دهد. او هم پذيرفت. نميدانم کار خوبي کرد يا کارِ بَدي؟ اين بود که اقصي اندکي از مقالاتِ ويراستاري نشده و بعضي مقالات نوشته نشده را نظارت کرد و جلد دوم را در سال 1356 نشر داد. جلد سوم ماند و ماند تا سالها بعد از مرگِ مصاحب در سال 1374 انتشار يافت. اين تأخير بيست ساله عاملي نداشت جز کنار رفتنِ آن مردِ بزرگ و از هم پاشيده شدن کار. در صورتي که مصاحب اساس کار را چنان تدوين کرده بود که حتي آدمهاي نه چندان منضبط هم ميتوانستند دنبالۀ کار را بگيرند. آيندگان خواهند دانست که مصاحب چه خدمت بزرگي به فرهنگ ايراني و زبان علم در ايران کرده است.
در کنارِ کارِ دايرةالمعارف که هفتهاي سه روز بعدازظهر بود، هفتهاي يک بعدازظهر از حدود ساعت 4 ـ 8 در منزل دکتر مصاحب در خيابان ميکده، بلوار کشاورز جلسهاي بود که هدفش وضعِ لغات در برابر واژهها و مفاهيمِ غربي بود. اين جلسات از همان سالهاي اوّلِ تأسيس دايرةالمعارف بوجود آمده بود. اعضاي آن در آغاز عبارت بودند از مهندس صفي اصفيا، دكتر غلامحسين مصاحب، دكتر مصطفي مقربي و احمد آرام و تا يك هفته قبل از فوت مصاحب اين جَلسات ادامه داشت و علاوه بر آن جمع، مهندس ناصح ناطق و دكتر زرياب و بنده هم در آن حضور داشتيم. كارمان اين بود كه هر كس (غالباً دكتر مصاحب يا مهندس اصفيا) لغتي يا مفهومي را مطرح ميكرد و از جمع ميپرسيد كه در برابر اين لغت يا اين مفهوم چه بايد گفت؟ اكثريتِ آراء ملاك بود. اگر به توافقي نميرسيدند آن لغت تثبيت نميشد. ميماند براي بعد. گاهي هم دكتر مصاحب براي كارهاي رياضياش «ضربِ اختصاصي» پيشنهاد ميكرد و در آن صورت اگر خودش به تنهايي ميپسنديد آن را در كتاب و در كلاس درسش به كار ميبُرد. منتظر تصويب اكثريت نميشد. پروندۀ لغاتي كه در اين مجمع پيشنهاد و يا تصويب شد، بايد نزد خانوادۀ مرحوم دكتر مصاحب باشد، مجموعۀ بسيار مفيدي است كه حتماً بايد روزي انتشار يابد.
بسياري از لغاتي كه امروز مثل نُقل و نبات بر سر زبانهاست و چنان در فارسي جا افتاده كه گويي در شعر فردوسي و سعدي هم سابقه دارد از «مضروباتِ» اين مجمع است مثل «زندگينامه» برابر biography مثل «روزآمد» براي Up to date كه اتفاقاً مهندس اصفيا مطرح كرد و بنده «روزآمد» را پيشنهاد كردم و گفتم: به قياس «سرآمد» و همه پسنديدند و الآن بسيار رواج دارد و در فرهنگهاي زبان انگليسي هم برابر آن واژه ديده ميشود.
حضور در اين جلسات، بهترين بهرههاي عمر من بود كه در خدمتِ مردان برجستهاي از نوع اصفيا و مصاحب و آرام و زرياب و ناصح ناطق و مقربي، روزي نبود كه چيزي نياموزم.
دكتر مصاحب مردِ شگفتآوري بود. يكي از نوادرِ ايّام بود. از كودكي نوعي نبوغ داشت. گويا در سنِ 14 سالگي شاگردِ اول سراسر ايران در ميان ديپلمههاي رياضي در عصرِ رضاشاه شده بود كه در آن ايّام دبيرستان و آموزش دبيرستاني بسيار سطح بالا و اساسي منسجم داشته است. مثل هر چيز ديگر. بسيار جوان، شايد 18 ساله، بود كه دورۀ ليسانس رياضي را در تهران تمام كرد و در همان ايّام مجلۀ رياضيات را ـ كه اهل فن اعتبار بسياري براي آن قائلاند ـ بنياد نهاد و خود اغلبِ مقالاتِ آن را مينوشت. دكتر مصاحب علوم اسلامي، بويژه كتبِ حكمت قديم را نزدِ بهترين استادان قديم از قبيل آقا ضياء دُرّي و فاضل توني به درس آموخته بود و در ادب فارسي و عربي اطلاعات درجۀ اول داشت. دكتراي خود را از دانشگاه كمبريج داشت و رسالۀ دكترياش را در رياضيات، بنظرم، با برتراند راسل گذرانده بود. كتابِ «منطقِ صورتِ» او اوّلين و ميگويند هنوز هم بهترين تأليف در منطق رياضي است. كتابهاي آناليزِ رياضي و تئوري اعداد او در نظر اهل فن هنوز بيمانند است. يكي از عاشقانِ حافظ بود و دوستدارِ شطرنج.
طراز كارِ او سرمشقِ آيندگاني خواهد بود كه بخواهند ما را از منجلاب جهل و تنبليِ موجود نجات دهند. هر شب بدون استثنا، ساعتِ سه بعد از نيمه شب از خواب بيدار ميشد و به كارهاي رياضيِ خودش و نوشتن آثاري از نوعِ «تئوري اعداد» و «آناليز رياضي» و «منطق صورت» و... «حكيم عمر خيّام به عنوانِ عالمِ جبر» و... ميپرداخت و بدون اينكه كسي از افراد خانوادهاش را بيدار كند، خودش شير و قهوه براي خودش درست ميكرد و به كار آغاز ميكرد و سيگار برگ ميكشيد تا ساعت هشتِ صبح كه صبحانه ميخورد و ميرفت به دانشگاه. در دانشگاه چون موسسۀ رياضيات را براي تربيتِ استادان رياضي، خود، تأسيس كرده بود، هم تدريس ميكرد و هم به نظارت بر حسنِ اجراي كارِ استادانِ ديگر ميپرداخت.
بر دقايقِ احوال دانشجويان خويش اِشراف داشت. بسيار سخت ميگرفت. سالي سه چهار دانشجو بيشتر قبول نميكرد. گاهي عذرِ بعضي از همانها را هم در وسط كار ميخواست، زيرا خود را به سطح توقعِ او نميتوانستند برسانند. غالباً از استادانِ برجسته اروپائي در شاخههاي رياضيات دعوت ميكرد تا براي تدريس به موسسۀ رياضيات بيايند. از همكارانِ ايرانيِ او كسي را به ياد ندارم. در حقيقت آن موسسه را او خود به تنهايي اداره ميكرد، با استادانِ مدعوّي كه از دانشگاههاي معتبر دنيا به آنجا دعوت ميشدند.
مصاحب تا حدود ظهر در موسسۀ رياضيات ميماند و به كارها و وظايف خويش ميرسيد. سپس به منزل ميآمد. ناهاري ميخورد و استراحتِ اندكي ميكرد. ساعت 3 ميآمد به دفترِ دايرةالمعارف و تا ساعت 8 ـ 7 بعد از ظهر به كارهاي دايرةالمعارف ميرسيد. تمام مقالات را، از مقالاتِ فيزيك و هندسه تا مقالۀ مربوط به عاشورا و ابنعربي و... تمام مقالات را از ديدگاهِ «زبانِ» دايرةالمعارف و تنظيمِ ارجاعاتِ داخلي آن و قابلِ فهم بودنِ مطالب و هزاران نكتۀ باريكتر از مو، رسيدگي ميكرد و ميفرستاد به چاپخانه.
مصاحب، با همه فرمانرواييِ مطلقي كه بر نهادِ دايرةالمعارف، از همه جهت داشت، بسيار دموكرات بود و هيچگاه بر مؤلفانِ دايرةالمعارف سليقهاي را تحميل نميكرد. هميشه با پرسش و ادبي ـ كه ذاتيِ او بود ـ مسأله را مطرح ميكرد و چندان مكالمه ادامه مييافت تا يكي از دو سوي بحث قانع شود. البته اين مسأله ربطي به «نظام» دايرةالمعارف و «شيوۀ» نگارش مقالات نداشت. آن شيوه امري بود لايتغيّر. يادم هست كه در مورد يكي از استادان بزرگ ولي گمنام يا كَمنام معاصر مدخلي كه نوشته بودم در نظرِ او قدري طولاني جلوه كرده بود. آمد و با همان مهرباني و ادبِ هميشگي، پرسيد كه آيا اين شخص، به نظرِ شما، شايستگي چنين حجمي از سطرها و كلمات را دارد؟
مفاهيم و مصطلحات و شخصيّتها، در دايرةالمعارف فارسي، عُرفاً طبقهبندي ميشدند. حجمي كه براي فردوسي، يا حافظ رعايت ميشد براي ابنيمين يا سلمانِ ساوجي در نظر گرفته نميشد و آنچه در موردِ اين دو تنِ اخير ميآمد بيشتر از آن بود كه در موردِ شاطر عباس صبوحي يا حاجب شيرازي. چنان نبود كه چون اطلاعات مؤلف مقاله در باب حاجب شيرازي، به هر دليلي، زياد است پس مقالۀ حاجب شيرازي چند برابر مقالۀ حافظ شود. برخلافِ بعضي دايرةالمعارفهايي كه امروز تأليف و چاپ ميشود.
دكتر مصاحب ميگفت: «هر كس ميخواهد واردِ دايرةالمعارف شود، نخست بايد بميرد.» اصل اول، در ساختارِ مدخلهاي دايرةالمعارف، در سراسر اين سه جلد و حدود هفت هزار ستون اين است كه نام هيچ شخص زندهاي در خلال مدخلها نبايد ذكر شود، نه تنها مدخلي به نام هيچ آدم زندهاي از ايرانيان نبايد بيايد كه در خلال مدخلها، حتي به عنوانِ ارجاع هم، نام هيچ آدم زندهاي ديده نميشود. تا آنجا كه به ياد دارم يك استثنا در اين زمينه وجود دارد، در مدخلِ تبديل تاريخ، كه نام «تقيِ رياحي» و «رسالۀ شرح تقويمهاي مختلف و مسألۀ كبيسههاي جلالي» آمده است و به پژوهش برجستۀ او، در اين زمينه، ارجاع داده شده است. تقي رياحي يكي از مردان نامدار و برجستۀ تاريخ معاصر ايران و رئيس ستاد ارتش در دولتِ مليِ دكتر محمد مصدق بود. من او را در منزل دكتر مصاحب چندين بار ديدم.
روزي از دكتر مصاحب علتِ اين سختگيري را پرسيدم كه چرا نام هيچ شخصِ زندهاي از ايرانيان، در دايرةالمعارف نبايد بيايد؟ گفت: اگر اين باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگِ ساواك با هفتتيرش ميآيد به دفتر دايرةالمعارف كه «نام مرا هم بايد واردِ دايرةالمعارف كنيد!» بيشتر به خانوادۀ سلطنتي و وابستههاي ايشان نظر داشت و به بعضي از قشرهاي «عوام فريب» و «غوغابرانگيز». به همين دليل در داخل مدخلِ پهلوي فقط نام محمدرضا شاه و فرح و رضا (وليعهد) استثنائاً (و به ضرورتِ نقلِ مادهّاي از قوانينِ كشوري) آمده است امّا هيچ كدام مدخلي ندارند. حتي اشرفِ پهلوي كه اين دايرةالمعارف به نوعي به دستورِ او بنياد نهاده شده بود و در مقدمه هم از او سپاسگزاري شده است.
يك روز پرسيدم كه در موردِ دكتر مصدق، در حرف ميم چه خواهيد كرد؟ گفت: سكوت. گفتم: چرا؟ گفت: «آنچه حق است نميگذارند و من اهل نوشتن باطل هم نيستم و از به نعل و ميخ زدن هم نفرت دارم.» دكتر مصاحب از دوستدارانِ مصدق بود.
نه اهل تعارُف بود و نه از تعارُف خوشش ميآمد. جدّيتر و هوشيارتر از آن بود كه از تعارُف لذّت ببرد. به همين دليل گاه سبب رنجش بعضي از بزرگان عصر ميشد. يك روز مرحوم منوچهرِ بزرگمهر ـ كه بر من حق استادي دارد و هنگامي كه در دورۀ فوقليسانس فلسفۀ دانشكدۀ ادبيات دانشگاه تهران درس ميخواندم استادِ ما بود، در درسِ متون فلسفي بزبان انگليسي ـ آمد و يك راست رفت به سراغ دكتر مصاحب. در آن روز جز من و مصاحب ديگري در دفترِ دايرةالمعارف نبود. مرحومِ بزرگمهر؛ گويا كتابي ترجمه كرده بود از سوزان لنگر و در آنجا با يكي از مفاهيم منطقِ رياضي برخورد كرده بود. آمده بود كه از مصاحب ياري بخواهد.
پس از چند دقيقه، يك باره ديدم داد و فريادِ مصاحب بلند شد كه «.... اين حرفِ شما مثل اين است كه كسي بگويد چون من چنين ميانديشم، پس «خورشيد» از «لبو» ساخته شده است و اين را مقدمۀ استدلالِ ديگري قرار دهد كه چون خورشيد از لبو ساخته شده، پس...» و داد و فرياد كه شما كه چيزي را نياموختهايد چرا در آن دخالت ميكنيد. مرحوم بزرگمهر اصطلاحي را به كار بُرد كه مربوط به منطقِ ارسطويي ميشد. مصاحب فرياد زد كه من اين حرفها را نميدانم. «اگر منطقِ ارسطويي است برويد پيش اين آقاي دكتر شفيعي كدكني ـ اشاره به ميزِ من كرد ـ ايشان طلبه بوده است و «حاشيه» و «شرح منظومه» و «اشارات» خوانده است از ايشان بپرسيد. من منطق ارسطويي را نميشناسم.» در صورتي كه منطقِ ارسطويي را به كمال از طريقِ متون اسلامي به درس آموخته بود، چنانكه پيش ازين يادآور شدم. بيچاره بزرگمهر، با عصبانيّت و خاموشي برخاست و بيرون رفت.
مصاحب وقتي جوش ميآورد، بر هيچ كسي اِبقا و رحم نميكرد. يك بار هُجُومي به استاد احمد آرام بُرد كه من از شدّتِ اضطراب ميلرزيدم ولي آرام با بُردباري بيمانندش خاموش ماند و قضيه به خير گذشت. روز ديگر به منزل مصاحب آمد و در جلسۀ «ضَرْبِ لغت» حاضر شد، بيكمترين ملالي.
ميگويند: الكلام يجُرُّ الكلام، يك روز از شادروان استاد احمد آرام پرسيدم كه اين آرامش و شكيبايي را چگونه به دست آوردهايد؟ فرمود: «من هم تا جوان بودم مثل شماها خشمگين ميشدم و بسيار زود ميرنجيدم وقتي «كيمياي سعادت» غزّالي را خواندم و آن را چاپ كردم، در پرتوِ تعاليم اين كتاب اندك اندك «آرام» شدم.»
مصاحب از دخالتِ غيرمتخصصان در حوزههاي تخصصي بسيار خشمگين ميشد. معتقد بود كه ايران مملكتِ «همهكارههاي هيچكاره» است. راست ميگفت بخصوص، در علوم انساني، به معنيِ فرنگيِ كلمه در ايران وجود ندارد. تمام «كنگره»هاي فرهنگي ما با چند نفر آدمِ مُعيّن اداره ميشود. كنگرۀ «خيام» باشد همانها سخنراني ميكنند كه در كنگرۀ «شيخ طوسي». سمينارِ «هنر» باشد همانها مقاله ارائه ميدهند كه در سمينار «فلسفۀ اشراق» يا «كلامِ شيعي». آنچه در اين كنگرهها فرمانرواست حرّافي و سخنوري است نه اطلاعرسانيِ تخصّصي. براي عقبماندگي يك ملّت نشانهاي بهتر از اين ميخواهيد؟ مصاحب اين گونه استادان را كه گاه نزد عامۀ مردم به «عقل خامس عشر» و «علّامه» و «جامع المعقول و المنقول» شهرت دارند به شدّت ميكوبيد و بيرحمانه كه اين مرد نصفِ «خلاصة الحساب» و رُبعي از تشريح «الافلاكِ» شيخ بهايي را خوانده و نفهميده و در ميان مردم استاد رياضي و علامۀ نجوم است.
من در دورۀ طلبگي و دانشجويي، خوشبختانه، استادان بزرگي را شاگردي كردهام و هر چه دارم از آن استادان است. استاداني چون مرحوم اديب (در ادبيات عرب) يا مرحوم حاج شيخهاشم قزويني (در فقه و اصول در طلبگي) و استاداني چون بديعالزمان فروزانفر (در دانشگاه تهران). استاداني نيز داشتم (و اين فقط مربوط به دانشگاه است كه استاد بر دانشجو تحميل ميشود و در طلبگيِ روزگار ما، شما مختار بوديد كه به هر درسي كه دلتان خواست برويد و هر استادي را كه ميپسنديد انتخاب كنيد) كه فقط «استاد» بودند و هيچ چيزي به منِ «ذاتاً طَلَبه» ياد ندادند.
مصاحب «استادِ» من نبود ولي ازو بيش از بسياري از استادانم آموختم. همين «هيچ كس بن هيچ كس» كه من هستم، بخش عظيمي از آنچه دارد آموخته از مصاحب است. كمترين چيزي كه در همان روزِ اوّل مصاحب به من آموخت اين بود كه مرزِ «زبانِ عاطفي» emotive و «زبانِ گزارشي» discoursive را بازشناسم و اين دو را در قملروِ يكديگر دخالت ندهم. حتي در سلوكِ فردي نيز ازو بسيار آموختم. يك روز، در منزل او غبارِ شيشۀ عينكم را با گوشۀ پيراهنم پاك كردم. در آن لحظه عينكِ مصاحب آن سرِ اطاق روي ميزِ ديگري بود. رفت عينكش را برداشت و با وسيلۀ مخصوصي كه پزشكان چشم و داروخانهها ميدهند شيشۀ عينك خودش را پاك كرد و دو سه تا از اين عينكپاكنها را به من داد و گفت: خدمتِ شما باشد. و هيچ چيز ديگر نگفت.
دكتر مصاحب با آن نگاهِ رياضي و منطقياش، به شعرِ فارسي خاصة به حافظ عشق ميورزيد. دربارۀ شعر معاصر حرفهاي جالب ميزد. يك روز گفت: «وقتي كه من نوجواني بودم. «افسانۀ» نيما تازه نشر شده بود و من از آن لذت ميبُردم. چون فضاي تازهاي داشت، امّا آقاي دكتر شفيعي اين نيما يك باره زنجير پاره كرد!» مصاحب از شعرِ خود دو قطعه براي من خواند كه متأسفانه غفلت كردم و نسخهاي از آن به يادگار نگرفتم. يكي از آن دو شعر، قطعهاي بود لطيف، در هجو يكي از اديبانِ عصر. موضوع آن ديگري را از ياد بُردهام.
با همه جدّيت بيهمانندش، گاه، به طنز روي ميآورد و در نقل نمونههاي طنز مهارتي داشت. چنانكه پيش از اين گفتم او اشارات و شرح اشارات و بعضي ديگر از متون حكمتِ مشّاء را نزدِ بهترين استادان اين رشته از قبيل ضياءالدين دُرّي و مرحوم فاضل توني، بطورِ خصوصي و در منزل، خوانده بود و با چه دقّتي. از جمله شوخيهايي كه نقل ميكرد ميگفت: جنابِ فاضل، در ضمنِ درس، وقتي به كلمهاي ميرسيدند براي معادلِ آن از لهجۀ اهاليِ «تون» (= «فردوس» كنوني) نمونهاي ميآوردند ولي براي اين كه به كلمه «تون» تصريح نشود و نگويند «در تونِ ما» ميگفتند: «در آنجايِ ما، اين كلمه را چنين و چنان ميگويند.» و كار بدتر ميشد!
از لحظهاي كه با او آشنا شدم و تا يك روز قبل از مرگش، روز به روز لطفش به من در افزوني بود و ارادتِ من به او لحظه به لحظه در تزايد. يك بار در سرِ يك موضوع او را رنجاندم. هنوز شرمندۀ رفتارِ نامناسبِ خويشم. ميدانيد كه شادروان خانم دكتر شمسالملوك مصاحب، خواهر دكتر مصاحب، رئيس بخش فرهنگيِ سازمان شاهنشاهي بود و من اين را ميدانستم، يعني همگان ميدانستند. امّا نميدانستم كه دكتر مصاحب هم مانندِ مينوي و چند استاد برجسته ديگر جزء شوراي انتخاب كتاب براي جايزۀ سلطنتي است. وقتي «صُوَر خيال» در سال 1350 از چاپ درآمد، يك جلد، به محضر دكتر مصاحب تقديم كردم.
بعدها كه خوانده بود با تحسين و لطف در آن نگريسته بود. يك روز به من پيشنهاد كرد كه «ميخواهيم جايزۀ سلطنتي كتابِ سال را به شما بدهيم و...» من با آن بوي قرمهسبزيِ چپگرايانه در كلّهام، وقتي، ناگهان، با چنين پيشنهادي روبرو شدم اختيار از كفم بيرون شد و با لحني نه چندان مناسب با او سخن گفتم. نه دربارۀ خودش كه دربارۀ آن جايزه. هر وقت از آن لحظه به ياد ميآورم، در اندرونِ خويش احساس شرم ميكنم. امّا دكتر مصاحب هيچ بروي من نياورد. و ديگر در اين باره ميان ما سخني نرفت. جايزۀ سلطنتي جايزهاي بود كه بعضي از انقلابيّونِ دورۀ بعد، آن را با افتخار دريافت كرده بودند.
مصاحب از آن مرداني بود كه «قدرِ وقت» را بيش از همه كس ميدانست و در اين راه صرفهجوييهاي عجيب داشت. يادم هست كه ميگفت: وقتِ رفتن به سلماني ندارم. هر وقت موهايم از حدِّ ترخُّص بگذرد از بَدْري (نام بانوي بزرگوار، همسر گراميِ مصاحب) خواهش ميكنم با قيچي آنها را كوتاه كند. بعد از اين گفتار مصاحب، من هم ديگر به سلماني نرفتم هميشه خودم با قيچي موهايم را كوتاه ميكنم.
در دفتر دايرةالمعارف، در اطاقي كه در يك طرفِ آن ميزِ كار مصاحب قرار داشت در طرف ديگرش استاد احمد آرام، دكتر زريابخويي و بنده و گاه دكتر هرمز همايونپور هم ميز كارمان قرار داشت. هيچ كس جرأت اين نداشت كه يك كلمۀ غيرعلمي (جز آنچه مربوط به مسائل دايرةالمعارف ميشد) با ديگري سخن بگويد. يادم هست كه يك روز چند كلام بين آقاي آرام و من و زرياب ردّ و بَدَل شد و ارتباطي با مسائل دايرةالمعارف نداشت، مصاحب با لحن بسيار جدّي و تُندي گفت: «اگر كار ازين قرار باشد بايد دايرةالمعارف را تعطيل كرد.» كل آن مكالمه شايد يكي دو دقيقه بيشتر نبود.
من از دقّتهاي منطقي و رياضيِ او، در عباراتِ دايرةالمعارف سالها قبل، در گفتوگويي كه با شادروان استاد مجتبي مينوي داشتيم سخن گفتهام و در اينجا قصدِ تكرار آن را ندارم ولي بگذاريد در باب اين مصاحبه كه مايۀ رنجش عميقِ استاد مينوي از من شد، يك نكته را يادآور شوم. وقتي «مجلۀ كتاب امروز»، ويژۀ استاد مينوي منتشر شد، دكتر مصاحب آن را خوانده بود و در اوّلين ديدارمان ـ كه هفتهاي يكي دو بار بود ـ فرمود «من از اين سُوليداريتي شما تشكّر ميكنم.» عين عبارتِ او بود، با همين كلمۀ Solidarity. دليلش هم اين بود كه من در دفاع از ارزشهاي دايرةالمعارف، در برابر انتقادهاي ناواردِ استاد مينوي سرسختانه دفاع كردم. ايرادهايي از نوع اينكه چرا به جاي «صفر» [0] گذاشتهاند و نه نقطه [.]. مصاحب خود در يادداشتي به پاسخ مينوي پرداخت و در آنجا گفته بود كه «شما از «عدد» چه تصوري داريد؟ حدِّ فهمِ شما از «عدد» چيزي است در حدود شمردنِ ابياتِ رستم و سُهراب.»
گاهي در مسائل مربوط به توانائيهاي زبان فارسي و درجۀ انعطافپذيري آن در برابر انگليسي و از جهاتي عربي خشمگين ميشد و سخن ابوريحان بيروني را يادآور ميشد و گاه به شوخي و جدي ميگفت «قُربُونِ اون يَعربِ بن قحطان بِرَم!» قدرتِ تصريفي زبان عربي را ميستود كه از همه چيز ميتواند فعل بسازد و فعل را به تمام وجوهِ ممكن ببرد و صرف كند، هم از آن گونه كه زبان انگليسي. از اين چشمانداز، او، در دايرةالمعارف و نيز كتابهاي رياضياش با دليريِ شگفتآوري قدرت تصريفيِ زبان فارسي را آزموده و گسترش داده و راه را براي آيندگان گشوده است. او بود كه ميتوانست كاستيهاي موجود زبان علم را، در ايران، به درستي بشناسد و به چارهجويي در اين راه كمر بندد و برخيزد. آيندگان ميتوانند درجۀ اين شهامت و دلاوريِ علمي را ارزيابي كنند. تصوري كه فرهنگستانهاي ايران از زبان علم داشتهاند و دارند تصوّري بوده است «ايستا» و «سنگواره» كه تمامِ نيازهاي خود را ميخواسته است از «بُرهانِ قاطع» و منابعي از اين دست فراهم سازد و بعضي اعضاي آن، در دورههاي قبل، مصداقِ كاملِ مردِ نحويِ مثنويِ شريف بودند كه با چهار تا لغتِ مُردۀ «نسخه بَدَلي» به تمامي دانشمندان جهان «فرو مينگريستند».
مصاحب از سوي ديگر عاشقِ زبان فارسي بود و يكي از شيفتگان حافظ. با اينكه فرزندانش شاهكار و نامدار (كه يكي اكنون استاد رياضيات در دانشگاه كمبريج است و ديگري استاد رياضيات در دانشگاه توكيو) در آن زمان دانشآموزان دبيرستان البرز بودند، بدانها تأكيد ميكرد كه با كليله و دمنه و بوستان سعدي و ديوان حافظ بايد هميشه اُنس بگيرند و از اين گونه كتابها زندگي و زبان پارسي بياموزند. يك روز كه به ديدارش رفته بودم، كتابِ «الكاشف» (نوعي راهنما يا كشّافِ كلماتِ نهجالبلاغه) دستم بود كه تازه از چاپ درآمده بود. با شيفتگي و اِصراري عجيب از من خواست كه آن كتاب را به او هديه كنم و چنين كردم.
دكتر مصاحب عاشق ايران بود، نه از آن عشقهاي رُمانتيكِ آميخته به اوهام با تصوراتي از اين نوع كه هر چه نيكي و دانش است در جهان، همه از ايران عصرِ هخامنشي است و تمام علوم و فنون از اينجا سرچشمه ميگيرد. او ايرانِ بيروني، خيام و رازي را ميشناخت و به جايگاهِ علمي چنين ايراني در تاريخ فرهنگ جهان احترام ميگذاشت. ميكوشيد كه بار ديگر خِرَدگرايي و اعتدالِ عقلاني برين سرزمين فرمانروايي يابد. تمام كوشش او، در سراسر عمرش، در همين رسم و راه بود: كتابهاي رياضياش، دايرةالمعارفش و معلّمياش، همه و همه در خدمتِ چنين مقصدي بود.
من هرگز به خودم اجازه نميدهم كه دربارۀ جايگاه علمي او سخني بگويم زيرا مباني آن علوم را هرگز نياموختهام، امّا با نگاهي از دور، ميتوانم چنين اظهار سليقه كنم كه اگر روزي «تاريخ علم در ايران» نوشته شود، قرن بيستم را بايد «عصر مصاحب» نامگذاري كرد هم از آن گونه كه قرن سوم هجري «عصر رازي» است و قرن پنجم «عصر بيروني» است و قرن ششم «عصر خيام» است و قرن هفتم عصر «خواجه نصير طوسي» همان گونه كه جورج سارتن، در تاريخِ علمِ جهان، قرن يازدهم ميلادي (= قرن پنجم هجري) را «عصرِ بيروني» نامگذاري كرده است.
مصاحب شيفتۀ عقلانيت و نگاهِ منطقي و رياضي به جهان بود و در اين راه گذشته از آنچه ذاتيّاتِ او اقتضا ميكرد، تحتِ تأثير برتراند راسل استادش در دانشگاه كمبريج بود. در حوزۀ معرفتشناسي، بيش و كم راه و رسم «اتميسمِ منطقيِ» راسل را قبول داشت و چهرۀ دلخواهِ او در عرصۀ فرهنگ بشري، از ميانِ معاصران جهان، برتراند راسل بود و از ايرانيان، تا آنجا كه من تشخيص دادم، سيدحسن تقيزاده. از تقيزاده با شيفتگي و احترامي شگرف ياد ميكرد و او را «علّامه» خطاب ميكرد. و در اين گفتار، هيچ گونه روي و ريايي در كار نبود.
مردي كه چنان نگاهِ فلسفي و رياضيواري داشت، گاه چنان عاطفي ميشد كه آدم نميتوانست باور كند كه اين همان آدم است. در ميان مدخلهاي دايرةالمعارف، رسم برين بود كه جز به شاهدِ «عروضي» يا به شاهدِ «بديع» هرگز شعري نقل نشود. اگر در سراسر اين سه جلد دقت كنيد تنها درين گونه موارد ميتوان بيت يا ابياتي يافت. دليل آن هم روشن است، فهم آن مطلب بستگي دارد به همان شاهدِ شعري. يك بار در سراسر اين كتاب ازين قاعده عدول شده است و آن در كلمۀ «منطقيِ رازي» است كه شش بيت شعر، سه بيت عربي و سه بيت فارسي، در شرح حال او وارد دايرةالمعارف شده است. قصّۀ آن ازين قرار است كه وقتي اين مدخل را نوشتم و دكتر مصاحب به ويرايش آن پرداخت من مشغول نوشتنِ مدخل ديگري بودم و مستغرق در عالمِ خودم.
ديدم دكتر مصاحب آمده است بالاي سرم و با آن لحن مهربان و صميمي و با تكيه كلام ويژهاش، درين گونه موارد، ميگويد: «جناب آقاي دكتر شفيعي دستم به دامَنِتوُن!» من به خود آمدم و گفتم: چه فرمايشي داريد؟ گفت: اجازه ميدهيد كه شعرِ «يك موي بدزديدم از دو زلفت» در اين مقاله با ترجمۀ عربيِ آن اضافه شود. گفتم: «قرار ما در دايرةالمعارف، نقلِ شعر نيست.» فرمود: «نه، اين يك مورد را اجازه بدهيد اضافه شود. من ازين شاعر و از اين شعر خاطرۀ بسيار خوشي دارم كه در امتحان دارالفنون مرحوم شمس العلماء قريب گركاني(1) از من پرسيد و من، هم شعرِ فارسي را و هم ترجمۀ منظوم عربي آن را در جواب از حفظ خواندم و موردِ تشويق و تحسين مرحوم شمسالعلماء قرار گرفتم. من از اين شاعر و ازين شعر، خاطرۀ خوبي در دورۀ نوجواني دارم، اجازه بدهيد كه آن شعرها درين مدخل نقل شود.» اگر به مدخل منطقي رازي نگاه كنيد، ميبينيد كه در آنجا چنين آمده است:
«... از قديمترين شعراي پارسيگويِ عراقِ عجم معاصرِ با صاحب ابن عبّاد (385 ـ 326) هنگامي كه بديعالزمان همداني به حضور صاحب رفت، صاحب براي آزمايش وي، اين سه بيت را از منطقي براي او خواند و ازو خواست تا آنها را به عربي بازگرداند:
يك موي بدزديدم از دو زلفت
چون زلف زدياي صنم به شانه
چونانْش به سختي همي كشيدم
چون مور كه گندم كشد به خانه
با موي، به خانه شدم، پدر گفت:
منصور كدام است ازين دوگانه؟
و بديعالزمان، بدين گونه، آن ابيات را ترجمۀ منظوم كرد:
سَرَقْتُ مِنْ طُرَّتِهِ شَعْرَةً
حينَ غَدا يَمشِطُها بالمشاط
ثُمَّ تَدَلَّحْتُ بها مُثقِلاً
تَدَلُّحَ النَمْلِ بحَبِّ الحِناط
قالَ اَبي: مَنْ وَلَدي مِنكما؟
كلاكُما يَدْخُلُ سَمَّ الخياط»
نخستين نشانۀ رستگاريِ ايران و فرهنگ ايراني زماني آشكار خواهد شد كه آيندگان دايرةالمعارفنويسي به معنيِ علميِ كلمه را آغاز كنند و بر پايۀ دايرةالمعارف فارسيِ مصاحب كارها را استوار دارند و همان را بگسترند و سال به سال روزآمد كنند. آنچه درين سالها فراهم شده است بسيار سودمند است اما دايرةالمعارف نيست. يك جوان ايراني اگر بخواهد بداند «نسبيّت» يا «ليزر» يعني چه بعد از نيم قرن، هنوز مرجعي، غير از مصاحب ندارد. با اينهمه ادّعاي پيشرفت و با اينهمه پولِ نفت!
مصاحب به مرگي «مَغْبُوط» درگذشت از آن مرگهاي رَشكانگيز، بيهيچ گونه درد و رنج و بيماري. مثل هر روز، ساعتِ سه صبح از خواب بيدار شده بود خودش شير و قهوۀ خود را گرم كرده بود در فنجان ريخته بود و نيمي از فنجان را خورده بود و سيگار برگ را روشن كرده بود تا به تحقيقات رياضيِ خويش بپردازد و در همان لحظه جهان را بدرود گفته بود، زيباترينِ مرگها، اين است
پينوشت:
1- صاحبِ اَبْدَعُ البَدايع، از استادانِ برجستۀ فقه و اصول و ادب در قرن اخير (1262 ـ 1345 هـ. ق)
برچسب: چگونه در مصاحبه صحبت کنیم,نحوه صحبت در مصاحبه,نحوه صحبت در مصاحبه کاری,طرز صحبت در مصاحبه,
نویسنده: شیدا صالحپور